روزه خواری واسه من شده نماد خوشی وسط بدبختی.
یک سالی می گذره از اون روزای خوش وسط نکبت روزه داری!
پیتزا همبر پاتک هیچ وقت مثل ماه های رمضون با صفا و دنج
نیست. همینجا و توی یه همچین روزای «پربرکتی» «زوربای یونانی»
هدیه گرفتم و چه ساعت ها و روزایی باهاش حال کردم.
همینجا با روشنک دو ساعت می نشستیم کنتاکی می خوردیم.
اصلا وسط یکی از همین کنتاکی خوردنا اسمشو گذاشتم روشنک!
آخه این پرده ای که ماه مبارک میکشن جلو سالن ٬ نور داخل رو
خیلی مناسب میکنه.
نگاش که میکردم٬ با اون زلفای طلاییش٬ به خورشید می مونست.
گفتم یه اسمی مثل «خورشید» بهت می یاد.
بعد یه لحظه «آفتاب» اومد تو ذهنم. نمی دونم چی شد که گفتم:
«روشنک»!
اینا توی همون جزیره ی کوچیک خوشبختی ٬ وسط خیابونای
«رمضان زده» ی شیراز اتفاق افتاد.
خیابونایی که البته هر سال نکبت و کسالت و بی روحی ماه
رمضوناش ٬ با جوونایی که قوطی رانی به لب هاشونه و تخمه و
چیپس تو دستاشون ٬ کم رنگ تر میشه.
توی همین جزیره ای که با نگاهت یه گشت کوچولو که توش
بزنی ٬ دختر پسرای شیرازی رو پشت میز ها میبینی و چشمت
میفته به یه تکه مقوا:
«جهت رفاه حال مسافران عزیز ٬ در ایام ماه مبارک رمضان
غذا حاضر است.»


