تبليغاتX
وقتی میان شب و روز

وقتی میان شب و روز

وقتی میان شب و روز

یکی از چیزایی که گاهی آزارم میده حس کردن آشغال نرین نوع

دلبستگیه:

دل بسته بودن به چیزایی که ازشون لذت نمیبریم.

یه نگاه به خودتون بندازید. چقدر از این دلبستگیا دارید؟


وقتی همدیگه رو میبوسیم ٬ دوست تر دارم چشماش رو ببنده.

انگار از پشت پلک های بسته ش تاثیر بوسه رو بهتر میبینم.

شاید با چشمای باز به جای نشون دادن حسش ٬ دنبال تاثیر

بوسه رو من می گرده!


پاریس هیلتون در واقع همون کرینا کاپوره!!!

پ.ن: به جون خودم دیوونه نشدم. فقط دوسش دارم.


هنوز که هنوزه گاهی خواب دبیرستان رو می بینم.

شاید سالی یکی دوبار و همشون هم با استرس همراهن.

تحصیل نو این مملکت واسه ما چی داشته واقعن؟


چن سال پیش موقع غذا خوردن به خودم که میومدم می دیدم

هر ضربه ی فکم شده یه ضرب ۴/۳ و صدای آخرین تمرینی که

افشین اردلان داده بود تو مخم تکرار میشه..........

تا مدت ها ٬ قبل از خواب که گام ماژور رو تو ذهنم بالا پایین

میکردم ٬ تقسیمش کرده بودم به دو قسمت کاملا مشابه

چهار نتی که بینشون یه پرده فاصله بود.

فکر میکردم این تقسیم بندی از قرتی بازی های ذهن خودمه!

تا اینکه توی یه کتاب تئوری موسیقی خوندم که اسم این دو تا

دانگه!

ولی گام مینور تئوریک رو که تو ذهنم می چرخوندم ٬ شده بود

سه قسمت. دو قسمت مشابه سه نتی ٬ با دو تا تک نت به

فاصله ی یک پرده از هم!

این یکی قرتی بازی ولی ٬ مال ذهن عجیب غریب خودم موند!

حالا اینا میخوان بگن مینور هم دو دانگ داره که شبیه هم نیستن

بگن. تئوری من قشنگ تره!!!


یادمه قبلنا که هنوز یه وقتایی به آسمون نگاه میکردم ٬ یه گروه

از ستاره ها (به قول اینا صور فلکی!) فکرمو مشغول کرده بودن.

اون سه تا کمرنگه که تو یه خط بودن و امتدادشون ٬ از خط اون

سه تا پر رنگه میگذشت!

بعدنا به اشکان که گفتم ٬ گفت : این دب اکبره!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 9:15  توسط بچه قرتی  | 

بازم ساتگین :

تواضع: قدرت زمانی به ضعف می‌گراید که اصول اولیه‌ی خود را نادیده می‌گیرد. و ابتدایی‌ترین اصل قدرتمندی محوریت و برتریت خویشتن است.

 

هم*** : تنها مرغان‌اند که در کنار هم دانه برمی‌چینند و کثافت را جابجا می‌کنند. هیچ عقابی را هم‌پروازی نیست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 9:15  توسط بچه قرتی  | 

و باز هم یه پست رویایی از ساتگین :

فردیت: تواضع و فروتنی در این دنیا به هیچ دردی نمی‌خورد. همانهایی که این ایده را در این دنیا تبلیغ می‌کنند، به زمان‌اش، بی‌رحمانه پا هم بر روی سینه‌تان می‌نهند تنها برای اینکه بر دست قدرت بوسه زنند. پس تا آنجا که می‌توانید، پیش از دیر شدن، فردیت خود را به اثبات برسانید.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:6  توسط بچه قرتی  | 

جناب آقای نویسنده ی کوچه ی من !

از آنجا که شما و آن رفیق بچه قرتی تان پسر های بد و اوخی

هستید٬ نشان به آن نشان که وقتی با کسی تماس میگیرید ٬

پیش شماره های ۰۷۱۱ و یا ۰۹۱۷ ظاهر میشود!

و نشان به آن نشان که مثل این پسر های خوب و پپو به پای

آدم های عقده ای و بی ارزش نمی افتید و منتشان را نمیکشید

و با هزار دروغ و وعده ی توخالی حساب نشده ما را خر نمیکنید

که خرکیف شویم ٬ بروید گم شوید و گه خوری زیادی کردید هر چه

گفته اید. خودتان و آن کرینا کاپور ! خاک بر سر با معرفت با وفایش

کنند!!!

دیگر گه نخورید و بگذارید همه اش را دختر عموی من میخورد که به

اندازه ی ده طویله خر است و به اندازه ی سه اح مدی نژاد عقده ای!

اصلا آن روز هم که کرینا و بچه قرتی در جهان نما بودند و زنگ زد که

گهشان را بخورد حتما اشتهایش زیاد بوده ٬ به شما چه؟

اصلا بچه قرتی غلط کرد که صدایش را شنید. دیدید همه اش زیر

گور شما دو تاست؟

ضمنا به یک پسر مدل ۰۲۱ ٬ ترجیحا کاکلی ٬ فکلی و پپولی ٬

دارای رگ غیرت زیر خاکی با قدمت ۴۰۰۰ سال٬ علاقه مند به

فیلم فارسی شدیدا احتیاج داریم.

ساسی مانکن در حالیکه این دختره که با اشاره میگوید ۰۲۱ اصلا هم بچه نیست!

 

پی نوشت۱: نمیذارن دس به کیبورد نشیما!

پی نوشت ۲: یه زمانی واسه یکی به واسطه ی رابطه با کرینا و باربد احترام

قایل بودم و نمیخواستم درباره ش بد فکر کنم.

ولی حالا که احترام هیچ کدوم از اون دوتا رو نگه نداشته پس بگیره که اومد!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 18:40  توسط بچه قرتی  | 

پرسیدی: "چه خبر؟"

میدونستم چه خبری رو میخوای.

و من از اولش همه ی مسیر رو شرح دادم:

بازار انقلاب٬ باغ جهان نما ٬ چهار راه زند٬ رودکی ٬ دهنادی

٬ کلاه خریدن .......

حتی نقشه ی گانگستر بازی ای که فردا باید در بیاریم رو هم

بهت گفتم.

"قربونت ٬ بای"

تموم شد . گوشی رو گذاشتم.

یادم اومد که اونی که منتظرش بودی رو بهت نگفتم....

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 21:21  توسط بچه قرتی  | 

ساعت دوازده و خرده ای هست. و من هوس کیک شکلاتی با چای شیرین کردم.

این شکم صاب مرده ی ما هم هیچ وقت ارضا نمیشه لاکردار!

تو بهترین موقعیت ٬ ممکنه یه نیم ساعتی هوس یه خوراک یا مشروب جدید

تو سرم نباشه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:28  توسط بچه قرتی  | 

داشتم "میکده ی کوهستانی" رو میخوندم که به یه پست کوتاه و جالب برخوردم.

گفتم عینا اینجا بیارمش شما هم اگه خوشتون بیاد حال کنید:

چای، قهوه، موزیک، سیگار، پیپ، قلیان، سکس، آبجو، شراب، ویسکی، شعر، تریاک، حشیش، هروئین، دین … کم‌اند کسانی که یکی از اینها را به عنوان داروی سکر آور مصرف نمی‌کنند. کم‌اند کسانی که روی این زمین می‌زی‌اند و نمی‌خواهند به آسمانها روند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 18:46  توسط بچه قرتی  | 

هیچی دیگه فقط میخواستم برسه به ۵ پست تو وبلاگا ثبتش کنم!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 16:54  توسط بچه قرتی  | 

همیشه وقتی میخوام به گذشته م یه نگاه بندازم و با الآن مقایسه

کنم میرم سراغ نوشته هام.

از چرت و پرتایی که سر کلاس استادای باسواد با اون کلاسای

جذابشون نوشتم و نگهشون داشتم تا پستای وبلاگ قبلیم که

اکثر پستای قشنگشو هم برداشتم. ولی بعضیاشو رو کامپیوتر

نگه داشتم.

یکی از پستای وبلاگ قبلی که از دست عصبانیت من سالم در رفت

از همین گشتن توی کاغذ پاره ها به وجود اومد.میتونید اینجا ببینیدش.

امروز وقتی یهو به سرم زد که اون پستای معدوم رو ببینم٬ چشمم

افتاد به یکیشون و دیدم چقدر تفکر و سلیقه م نسبت به زمان نوشتن

پست و خیلی بیشتر نسبت به زمان ماجرای روایت شده تو پست

عوض شده.

عین پست رو اینجا کپی میکنم:

 

  به دلخوری اون نمی خندیدم

 

.....

-هاشم!

-چیه؟

-مگه من چمه که دوسم نداری؟

-از این گله ها خوشم نمیاد.من همتونو دوس دارم.

-ازت قهر کرده بودم واسه همینم بود که باهات اوقات تلخی میکردم.

-تو نباهاس به این زودی دلخور شی. تو که به اخلاق من واردی.

-آخه از روزی که فریبا اومده اینجا تو اصلا با من نیستی.خوابیدنش جهنم ٬ جواب سلامم رو هم نمیدی....

 

این رمان لعنتی رو دوس داشتم. "طوطی" نوشته ی زکریا هاشمی رو میگم.

اصلا هم برام مهم نبود که پر محتوا ست یا سطحیه. یا مثلا مثل فیلم فارسی میمونه.

اصلا به درک که یه فیلم تو مایه های فیلم هندی هم ازش ساختن.

من از این رمان و شخصیت اولش ٬ هاشم عرق خور جنده باز خوشم میومد.

و اون جمله ی  "من همتونو دوس دارم "  تو ذهنم نقش بسته بود. به نظرم

خوش آهنگ میومد. به خاطر همین بود که اون روز تو باغ دلگشا یه جمله تو همین مایه ها رو چن بار گفتم....

بعضی وقتا از این گیرای الکی می داد. میدونست عاشق اون لپاشم.

میدونست دوست دارم دختر مثل خودش پپل مپل باشه. که بشه مرتب لپاشو بکشی.

به خاطر همین هر از گاهی میگفت: "میخوام رژیم بگیرم لاغر بشم که دیگه دوسم نداشته باشی."

منم میگفتم :"خب لاغر شو ولی تو نی قلیون هم که بشی لپات همینجور می مونه"

باهام لج میکرد: "نه٬ لپام هم آب میشه بعد تو دیگه دوسم نداری"

اون روز به اینجا که رسید یادم به جمله ی محبوبم افتاد. گفتم:

-من همه ی دخترا رو دوس دارم.

یادم نیست اون چی گفت ولی یکی دو بار دیگه جواب دادم:

-من همه ی دخترا رو دوس دارم. چاق ٬ مانکن ٬ سبزه ٬ بلوند...

دلخور شده بود. عصبی شده بود. من خنده م گرفته بود.

خیلی بهش برخورده بود. دیگه یواش یواش داشت داد می زد.

من داشتم میزدم زیر خنده . بدجوری خنده م گرفته بود.

ولی نه از دلخوری اون. از تلاش صادقانه ی دوستش واسه توجیه جمله ی من:

"منظورش اینه که تو هر شکلی بشی دوستت داره" 


این قضیه مربوط به حدود یک سال یا فوقش یک سال و نیم پیشه.

راستش اگه اون روز به شوخی گفتم من همه ی دخترا رو دوس دارم

ولی حالا واقعا همه ی دخترا رو دوس دارم. تپل ٬ مانکن ٬ سفید

سبزه...... فقط فاطی کماندو نباشه!

البته واقعیتش دیگه مثل اون موقع دختر تپلا رو دوس ندارم. حالا لپ

داشته باشن یه چیزی ولی بدن با چربی اضافی......!

یه تفاوت دیگه با اون روز اینه که دیگه اونو دوس ندارم. هر شکلی که

بشه: تپل ٬ مانکن ٬ سفید ٬ سبزه!

خلاصه اون پسر شری که از بد حادثه عاشق و رمانتیک شده بود و

وفادار! حالا اینه:

اگه یه دختری اخلاق منو داشت همین رفیقای پایه بهش میگفتن:

لاشی!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 16:46  توسط بچه قرتی  | 

«و ما میدانیم چرا همه اول به ما گیر می دهند٬ ولیکن نمیگوییم تا در جهل خود باقی بمانند٬ همانا بچه قرتی باقی گذارترین   درجهل باقی گذاران  است.»

                                         بچه قرتی-بلاگ قرتی بازیها- پست نمیدونم چندم

حافظیه:

روی نیمکت پشتی دختره تقریبا تو بغل پسره خوابیده!

روی نیمکت بغلی دختره داره ناز میکنه ولی معلومه دلش می خواد. از اون لبخندش که از فرط هیجان نمیتونه پنهونش کنه مشخصه.

این دختره که کنار من نشسته ٬ همین که دوستاش بهش میگن "کرینا کاپور" ! در گوشم نجوا میکنه :«بوسیدش» و شاد شاد میخنده.(دیدین گفتم دلش میخواد؟)

روی اون یکی نیمکت بغلی ٬ دختره آروم سرشو گذاشته رو شونه ی پسره .

نه تکون میخورن نه چیزی می گن.می ترسم گاف بدم همه بفهمن از مجسمه و مجسمه سازی هیچی نمیدونم. وگرنه همینجور می پروندم که شدن مثل فلان مجسمه اثر فلان مجسمه ساز!

همینجور که همه یه جورایی تو بغل هم هستن٬ یه آقای ریشو که پیرهن سفیدشو انداخته رو شلوار مشکی٬ با موتور میاد داخل!

همه بر میگردن نگاهش میکنن:

موتورشو رو جک میذاره و تنها میشینه.موهای کوتاهشو یه بر زده.

یه دست میکشم به موهام که تا شونه هام رسیدن و چشمای درشت این دختره که کنارم نشسته رو نگاه میکنم ٬ همین که دوستاش بهش میگن "کرینا کاپور".

همه برمیگردن سر کار و زندگیشون: اون دختره که تو بغل پسره تقریبا خوابیده ٬این پسره که دختره رو بوسید ٬ مجسمه ها و ما!

یکی دو دقیقه بعد ٬ فکر کنم گونه م رو گونه ی کرینا بود که از پشت سرم صدای فریاد شنیدم:«جناب!»

نا خود آگاه برگشتم و دیدم اون طرف باغچه ی چمن کاری شده٬ آقای ریشو ی تنهای موکوتاه ٬ عصبانی و بر افروخته وایساده و به ما زل زده. ادامه داد:

«پا میشید میرید یا بگم بیان جمعتون کنن؟»

من که توی کشور آبا و اجدادیم یواش یواش یاد گرفتم که خفه بشم و واسه خودمو بقیه دردسر درست نکنم بلند شدم و با خودم گفتم:«اگه میتونستم یه لحظه هم جای شماها رو تنگ نمیکردم.»

با کرینا کاپور از حافظیه رفتیم......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:40  توسط بچه قرتی  |